تبليغاتX
عشق یعنی درفراغش سوختن

        به ساعت دلم

         آمدنت نزدیک است

         تویی که میلادت، آغاز بهار 

          و سکوتت، آغاز غروب من است

           فرشی از یاس، پیشکش قدمهایت

           قلب هراسانم، به فدای چشمانت

         **خورشید وجودت، جاودانه باد**

             آسمان آمدنت را به قطره های باران نوید داده

                 سکوت می کنم تا باد صدایم را از میان این هیاهو به گوش تو برساند

                                      نازنین تمام فصل ها و روزهای من

                                    آغاز روز بودنت مبارك

 

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرندها آواز  جدید می‌سرایند

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترینم

در میلاد کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است

امروز را شادترین خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترینم

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

امروز عاشقانه میسرایم

از تمـــــــــــــام روزهای با احساس

امروز زیباترین روز زندگیست برایم

دوست دارم نفس بکشم

ببویمت

از تو پر و خالی شوم

نیازت میکنم

آنقدر دوستت داشته باشم که..

در خیالم در آغوشت میگیرم

تو را به اوج آسمان پروازت میدهم

تو تنها بهانه ی بودنمی.....

دلم برای دیدنت پر پر میزنه مهربانم  اما..

 

سلام خورشیدم..بهترینم..نازنینم..

چه لحظات زیبایی است لحظات بودنت

چه زیباست حس نفس کشیدنت

 

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی می نویسم از تو که بهترینی

از تو می نویسم از آن قلب مهربانت ، از آن دستان گرمت

می نویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته من شدی

می نویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم

می نویسم که هیچ گاه مرا تنها نگذاشتی و من تا آخرین لحظه نفسهایم ،هم نفس تو هستم

چه لحظه زیبایی بود لحظه ای که ما بهم رسیدیم و آنگاه که دست در دستان هم گذاشتیم

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد

می نویسم از تو که هیچ کس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست

با قلمی سبز ،با احساسی آبی ،با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و  همه چیز دوستت دارم عزیزم و بر قلب پاک تو بوسه میزنم و تا ابد کنارت می مانم

 

تولدت مبارک احساس جاودانه ی من .

روز بودنت جاودانه، ای همیشه همراهم ای خوب .

آغاز هستی ات خجسته باد عزیزترینم .

 

 

به  خاطر تولدت دلهره های دیروز و حسرت های امروز را از تقویم خاطره هایمان پاک میکنم....به خاطر تولدت از تمام هیجان دیدارها تا انزوای تنهایی ها دوستت می دارم......به خاطر تولدت دوباره نوشته های جسته و گریخته ام را کنار هم به پیشواز چشمان تو میفرستم

حس بودنم، بوسه بارانم را امشب پذیرا باش ...میخواهم تا صبح غرق بوسه ات کنم .

این بار باید بنویسم :

همسرت همراهت همسفرت

آنکه یک عمر شراکت را در احساس با تو خواست..

زهره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط اشک غم |


 

 

باران ببار باران ببار

میخواهم تنهای تنها باشم با بارانم

 

 بزن باران بزن خیسم کن آبم کن


کمک کن تا زباران من غریبم پرپرم کن


بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:25 توسط اشک غم |


 

 

سلام . شب تنهایی دیگری رو آغاز کردم .شبی که دلهره هایم بی پروا به من میگوید: از محبت چه سود؟ از مهربانی چه میخواهی؟ از خواستنی ها چه عظمتی را دریافت میکنی؟ خدا را چه گونه دیدی؟ به او چه گفتی ؟و هزاران سوال بی نشان از دل من سر برآورد و ناگهان خاموش شد. به خود چه گویم و از دل چه طلب کنم .

نمیدونم حیرت و سرگشتگی چه منفعتی از من میبرد . با تموم امید آرامش جاودانی را درک نکرده ام . از چه گویم؟ دیگر دوست ندارم از هر چه بگویم . این دل تنها غصه ها داردو....

نمیخواهم و دلتنگم و غم درخیال خود درمن رخنه کرده و فراری جز من نمیبیند .

هر چه گفتم از جاودانه ترین کلامها بود و تو باید این جاودانگی را باور میکردی. آیا توانستی؟سخت است و دشوار .

گزاف گفتم وخود نالیدم . دعاکنید برای این .....




ابر گريان غروبم كه به خونابه اشك

مي كشم در دل خود ، آتش اندوهي را

سينه ي تنگ من از بار غمي سنگين است

پاره ابرم كه نهان ساخته ام كوهي را

آسمان گريه ي مستانه كند بر سر خاك

بينوا من كه درين گريه من ، مستي نيست

همچو مه ، كاهش من از غم بي فردايي است

همچو ني ، وحشتم از باد تهيدستي نيست

آسمان ، بستري افكنده ز خاكستر ابر

آتش ماه درين بستر سرد افتاده ست

دل خونين مرا بستر غم خوابگه است

خال سرخي است كه بر گونه ي زرد افتاده ست

در دل اين شب تاريك ، تو فانوس مني

گرد تو ، خرمن باران زده ي هاله ي تُست

آبي و ناله تو يخ زده در سينه ي سنگ

چشمه ي خشك دلم منتظر ناله تُست

اي كه در خلوت من بوي تو پيچيده هنوز

ياد شيرين تو تا مرگ هم‏آغوشم باد

ابر تاريكم و از گريه اندوه پُرم

حسرت ديدن خورشيد فراموشم باد

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:36 توسط اشک غم |


 

مردمان شهر چشمانم به دیدنت عادت کرده بودند
تک تک سلول های قلبم با یادت پیوند خورده بودند !
یادت تلاطم و تشویشی عجیب در قلبم به پا می کرد
ترس از دست دادنت،
ترس از اینکه محبتت نصیب دیگری شود.

اما دیگر نه...دیگر نه

دیگر چشمانم برای ندیدنت سیل اشک جاری نمی کنند!
دیگر قلبم مأخذه ام نمی کند اگر لحظه ای به یادت نباشم!!
نمی دانم،نمیدانم چه بر سر دلم اصلا چه بر سر خودم آمده؟!
اما این را میدانم که دیگر این قلب و این دل جایگاه تو نیست
شاید از اول هم نبود و من به اجبار تو را به شهر قلبم وارد کردم!!

می خواهم قلبم جایگاه یادی باشد که با تداعی آن آرامش بیابم
یادی که هر چه بیشتر به آن فکر کنم آرامتر شوم!
آنقدر آرام باشم و عمیق تا جاری شوم در طیف هستی!!
یادی که چنان در عمق وجودم ریشه کند که نگران از دست دادن  آن نباشم!

یادی که محبتش نا محدود باشد تا نگران کمبود آن نباشم،
تا نگران این نباشم که اگر بر دیگری عرضه شود به من ظلم شده است!!
من محبت محدود تو را نمی خواهم.
می خواهم دلم جایگاه یادی باشد که اگر به یادش نباشم باز او مهربانانه به یاد من است.!!
حالا دیگر به ندیدنت عادت کردم!!!

می خواهم بر خلاف رسم همیشگی
از رفتنت تشکر کنم.!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:16 توسط اشک غم |


 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

 

 

 

به من بگو نگو٬نمیگویم

اما نگونفهم٬٬ که من نمیتوانم نفهمم

من میفهمم!!

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:28 توسط اشک غم |


اگه یه روز من مُردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سر مزارم و گل سرخی رو روی قبرم بذار تا همیشه اون گلی که بهت داده بودم رو به خاطرم بیارم ...ولی ....اگه تو مُردی......من فقط یه بار میام مزارت...میام و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم سرخشون کردم , برات هدیه میکنم و عاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:25 توسط اشک غم |


میدونی تنهایی درده

 

در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

که نبودش پایان

با دلی خسته زدرد

غم تنهایی را می بینم

من چرا میترسم ؟

وبه خود می گویم

تو که تنها بودی

چه در آن تازه بهاری که هنوز

کودکی بیش نبودی

دوستت از بام پرید

دلت از غصه شکست

آسمان با تو گریست

و بهارت دی شد

و تو تنها ماندی

پس چرا میترسی؟

تو که با تنهایی روز وشب

همزادی

تو که با تنهایی عاقبت

خو کردی

هیچ داری تو بیاد؟

هر زمان بال گشودی

تا بپرواز درآیی

بال پرواز تو شکستند

پر پرواز تو بستند

وتوتنها ماندی

وهنوز تنهایی

پس چرا میترسی ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:40 توسط اشک غم |


 

 

 

ای همیشه در کمین من

پشت این چشمان زردت

از چه لذت می بری در من؟

...

آسمان آبیست

روزها با پرتو خورشید مهما نیست

در سکوت خواب من

شبهای مهتا بیست

با خدا هر روز

می گوییم و می خندیم

حس خوب زندگی در قلب من جاریست

پس چرا

من سا یه ی سرد تو را

هر روز می بینم؟

...

آه تنهایی

از چه عصیان می کنی در من؟

خسته ام دیگر

خسته از این طرح پر تشویش

ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز

من تو را امروز

با امید تازه ایی

تدفین خواهم کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:59 توسط اشک غم |


 

مینویسم که چرا تلخ شدی ..؟

که چرا هم ره این مرگ شدی

آمدی تاببری .....؟

 اما نه! این تو نیستی ! آمدند تا ببرند.

جسم رنجور و خموش من را ....ولی من دلم خیال آرام تو را میخواهد

.........

با خودم قول نوشتم ننویسم از رنگ

ننویسم تو و این زندگی و این همه جنگ..

باز هم داغ دلم تازه شده ،باز هم رنج .............

تو بگو !من همانم ؟ نیکوی خوش پرواز و بی پروا

نه من این نیستم ......آری آمدی تا ببری پر پرواز دل بی پروا

دست هایم بوی خاکستر میدهند......

از تو می نویسم....

 

روزها از پی هم میروند غم نبودن ها فراموش می شود.

 

و آغاز دیگری.......

 

جغرافیای فاصله را بانگاهی تر میتوان به تصویر کشید

 

اکنون زمان نماندن است..

 

اکنون که چیزی در وجودت حماقت و دلتنگی را در کنار هم مینهد

 

تا تو را وادار به ناخواسته هایت کند.......

 

بوی تند شاید.....توهم تلخ دوباره آمدنت مسیری که تمامش را دویده ام.....!

 

اما ؟ در اکنونش غرق شده ام

 

بایست.........!

 

اکنون زمان گناه است فراموش کردن هر آنچه که داری

 

دیگر توان نوشتن برای تو را ندارم....

 

به تو از تو می نویسم...................

 

امشب هوای دلم نمناک و بارونی است

به روزای رفته نگاه میکنم.......

میترسم از این حس مدام.......همه زندگی منو بردی از تهی بودن متنفرم

مدت هاست خودم را گم کرده ام

کاش میشد بدون خودم زندگی کنم 

کاش  به  آخرمیرسید این عمر ...........تا کی به انتظار نیامدنت بشینم

از لحظه های خودم فرار کردم

به تو پناه بردم واسیر لحظه های تو شدم

سخت فسرده ام کردی.دل به مرگ سپرده ام

بذار فراموش کنم که از تو هیچ چیز ندارم

زمستون بود!................

سرده.!.!

روزی  مردم به یادم شعری بخونید

پر از هق هق بارون و بی قراری کبوتر

ببینم شما کسی رو سراغ ندارید دلتنگی هامو....................؟

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را از اوراق سفید آموختم

آیا سکوت روشنترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیدم

ایا مرگ خونسردترین واژه ها نیست

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم

شبی شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد عشقم را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت

و همزمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

مرگ.....پایان..........................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:45 توسط اشک غم |


میلادت مبارک..

هدیه من به تو:

 

برای تو و خویش چشمانی ارزو میکنم

که چراغها و نشانه ها را

        در ظلماتمان ببیند

گوش

که صداها و شناسه ها را

                 در بیهوشی بشنود

برای تو و خویش روحی

که این همه را

            در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

                       بیرون کشد

و بگذارد

از ان چیز که در بندمان کشیده است

                  سخن بگوییم

                                                               ترجمه:احمد شاملو

ای آنکه دلم را با شور و گرمای عشقت آتش زدی و به کناره ای ایستادی به تماشا...

بدان هر کجا باشی همیشه برایت آرزوی خوشبختی می کنم

 

میلادت مبارک

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:49 توسط اشک غم |